Beyond the sea
I will build a boat,
Throw it in water.
I will sail away from strange land.
For in the love thicket there is nobody.
To awaken the heroes
The boat empty for nets
And heart no desire for pearls.
I will keep sailing
Neither will I lose heart to blues,
Nor to the mermaids, Nor to the seas,
And upon the lighting solitude of the fishermen
Showing charms of their tress.
I will keep sailing.
I will keep chanting:
Should sail away and away
Beyond the seas the seas there is a town.
Where window are open to appearance
Where the sun is as big as the eyes of early- risers
Poets are the inheritors of water, wisdom and light.
Beyond the seas there is a town.
Should build a boat
(Sohrab sepehri)
متن فارسی در ادامه مطلب
ارسال توسط آندرومدا
|
داستانی زیبا
روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز
است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و
بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که
تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا
آشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر مي رود تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين
نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش
را نقش برزمین مي بيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد:
گيرنده : همسر عزيزم
موضوع : من رسيدم
ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش آنها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به
اينجا مي آد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه
چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا مي بينمت اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه. یادت
باشه لباس خنک بیاری وای چه قدر این جا گرمه!!
|
|
تاریخ: دو شنبه 22 فروردين 1390برچسب: داستانی زیبا,داستان,
ارسال توسط آندرومدا
گلابی،گلابی
یه روز یه کامیون گلابی داشته توی جاده می رفته که یه دفعه می افته تویه دست انداز، یکی از
گلابی ها می افته وسط جاده، برمی گرده به کامیون نگاه میکنه ومیگه:گلابی ها گلابی ها !
گلابی ها میگن:گلابی گلابی!
کامیون دورتر میشه،صداشون ضعیف تر میشه. گلابی میگه:گلابی ها گلابی ها !
گلابی ها میگن: گلابی گلابی !
کامیون دورترمیشه،گلابی میگه: گلابی ها گلابی ها !
اما صدای گلابی ها دیگه به گلابی نمیرسه.
گلابی ها موبایل راننده رو می گیرن و زنگ میزنن به موبایل گلابی، اما چه فایده که گلابی
ایرانسل داشته وتوی جاده آنتن نمیده!
گلابی یه نفرروپیدا می کنه که موبایل دولتی داشته، زنگ می زنه به راننده ومیگه:گوشی رو بده
به گلابی ها.
وقتی که گلابی ها گوشی رو میگیرن،گلابی می گه:گلابی ها گلابی ها !
گلابی ها میگن:گلابی گلابی! .............. واقعا دوست داری باز هم ادامه داشته باشه؟
اما یه پایان خوب براش دارم برای دیدنش به ادامه ی مطلب برین :

ارسال توسط آندرومدا
ارسال توسط آندرومدا
زن ها فرشته اند
حدود چند ماه قبل CIAشروع به گزینش فرد مناسبی برای انجام کارهای تروریستی کرد. این
کار بسیار محرمانه در عین حال مشکل بود.به طوری که تستهای بی شماری از افراد گرفته
شد و سوابق تمام افراد چک شد.
پس از بررسی موقعیت خانوادگی و آموزش ها و تست های لازم، دو مرد و یک زن ازمیان
شرکت کنندگان مناسب این کار تشخیص داده شدن.
در روز تست نهایی تنها یک نفر از آنها برای این پست انتخاب می گردید. در روز مقرر
مامور CIAیکی از شرکت کنندگان را به دری بزرگ نزدیک کرد و در حالی که اسلحه ای
را به او می داد گفت:ما باید بدانیم که تو به همه ی دستورات ما تحت هر گونه شرایطی
اطاعت می کنی،وارد اتاقت شو و همسرت را که بر روی صندلی نشسته است بکش !
مرد نگاه وحشت زده ای به او کرد وگفت:حتما شوخی می کنید من هرگز نمی توانم به
همسرم شلیک کنم.
مامورCIAنگاهی به او کرد وگفت:مسلما شما فرد مناسبی برای این کار نیستید.
بنابراین آنها مرد دوم را مقابل همان در بردند و در حالی که اسلحه ای را به او میدادگفت:ما
باید بدانیم که تو به همه ی دستورات ما تحت هر گونه شرایطی اطاعت می کنی،وارد اتاقت
شو و همسرت را که بر روی صندلی نشسته است بکش.
مرد دوم کمی بهت زده به آنها نگاه کرد،اسلحه را گرفت و داخل اتاق شد.برای مدتی همه جا
سکوت برقرار شد و پس از 5 دقیقه او با چشمانی اشک آلود از اتاق خارج شد و گفت: من
سعی کردم به او شلیک کنم اما نتوانستم ماشه را بکشم ،حدس می زنم که من فرد مناسبی
برای این کار نباشم.
کارمندCIAپاسخ داد:نه همسرت را برداروبه خانه برو حالا تنها شرکت کننده که یک زن بود
باقی مانده بود.
بقیه داستان در ادامه مطلب
ارسال توسط آندرومدا
بزرگترین شهر روسیه
اهالی شهر "تیم " واقع در کشور روسیه افسانه زیر راکه هنوز هم مایه ی مباهات آنهاست
هنوز هم به یاد دارند:
روزی روزگاری گذر یک خبرنگار انگلیسی ازبد روزگاربه طور عبوری به شهر"تیم" افتاد.
همین که کالسکه اش وارد کوچه ی شهر شد از سرچی پرسید:
ـ این جا کجاست؟
سورچی که بین دست اندازهای کوچه وچاله چوله های گود وپر آب مانور میکرد جواب داد:
ـ تیم.
مرد انگلیسی به امید آنکه بالاخره کالسکه شان از توی گلو لای کوچه بیرون بیاید سرخود را
به دیواره یکالسکه تکیه داد وبه خواب رفت.ساعتی بعد از خواب بیدارشد میدان وسیع وکثیفی
را دید با چند دکه وبا یک برج آتش نشانی؛از سورچی پرسید:
این جا کجاست؟
پاسخ داد:تیم .
این را گفت وازکالسکه پایین جست تا به اسب درمانده در گل کمک کندوداد زد:
ـ خدا لعنتت کند حیوان.
بقیه داستان در ادامه مطلب
ارسال توسط آندرومدا
آخرین مطالب
صفحه قبل 1 صفحه بعد

-www_ashk%20ghoghnoos_com.jpg)
-www_ashk%20ghoghnoos_com.jpg)
-www_ashk%20ghoghnoos_com.jpg)
-www_ashk%20ghoghnoos_com.jpg)
-www_ashk%20ghoghnoos_com(1).jpg)
-www_ashk%20ghoghnoos_com.jpg)